0:00
/
0:00
Transcript

ضحاک ماری که هرگز نرفت🐍🩸

استبداد مدرن و تغذیه مارها از مغز انسان

🩸 گزارش ویژهٔ رد بلاد ژورنال (Red Blood Journal Transmission)

شماره سند: T#: RBJ-2026-02-ZAHHAK
طبقه‌بندی: پروندهٔ ضدّاطلاعاتیِ اسطوره–سیاسی
بردار تهدید: استبداد از مسیر اغوا / نظام‌های استخراج شناختی
میز خبر: تهران — بایگانیِ خون و حافظه


پیش‌درآمد — ماری که هرگز نرفت

ضحاک داستانی نیست که به گذشته تعلق داشته باشد.
او یک روش است.

در شاهنامه، ضحاک به‌عنوان فاتح وارد نمی‌شود. او همچون «اصلاح‌گر» می‌آید؛ با چهره‌ای پارسا، مردی منظم و اهل نماز — فرمانروایی که در زمان آشوب وعدهٔ نظم می‌دهد.

این نخستین فریب است.

امپراتوری‌ها به‌ندرت تنها با تهاجم فرو می‌ریزند؛ آن‌ها زمانی سقوط می‌کنند که نخبگانِ خودشان دروازه‌ها را می‌گشایند. ضحاک به ارتش نیاز ندارد، زیرا خیانت پیشاپیش راه را برای او هموار کرده است.

دربار جمشید، سرمست از تکبّر، اجازه می‌دهد از درون فرسوده شود. تخت نه از راه شورش، که از مسیر رضایت — رضایتیِ تحمیلی، دستکاری‌شده یا منفعل — دست‌به‌دست می‌شود.

درسی کهن‌تر از خودِ ایران:
استبداد همان‌جا آغاز می‌شود که هشیاری پایان می‌گیرد.


بخش اول — شیطان به‌مثابه آشپز، قدرت به‌مثابه طعم

دگرگونی سرنوشت‌سازِ ضحاک در میدان نبرد رخ نمی‌دهد؛ در سرِ میز رخ می‌دهد.

ابلیس — شیطان — با زره نمی‌آید؛ در هیئت آشپز ظاهر می‌شود.

این یک جزئیاتِ فرعی نیست؛ هستهٔ تمثیل است.

آشپز گوشت را به سفرهٔ شاهی می‌آورد — پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. ضحاک می‌چشد و دگرگون می‌شود. لذت به اشتها بدل می‌گردد، و اشتها به وابستگی.

قدرت نیز چنین عمل می‌کند.

نخست چشیده می‌شود؛ سپس طلب می‌شود؛ و سرانجام به هر قیمتی دفاع می‌شود.

وقتی ضحاک، مستِ طعم، پاداشی پیشنهاد می‌کند، آشپز تنها اجازهٔ بوسیدن شانه‌هایش را می‌خواهد — درخواستی «فروتنانه» که معامله‌ای فاجعه‌بار را پنهان می‌کند.

صبح‌گاهان زخم‌ها بر پشت ضحاک می‌شکافند و از آن‌ها دو مارِ سیاه بیرون می‌خزند — نمادهای سرکوب، سیری‌ناپذیری و فساد ایدئولوژیک.

مارها نه ثروت می‌خواهند و نه سرزمین؛
مغز می‌خواهند.

فردوسی در اینجا انسان‌شناسی سیاسی دقیقی را رمزگذاری می‌کند:
ستمگران فقط بر بدن‌ها حکم نمی‌رانند؛ ذهن‌ها را می‌بلعند.


بخش دوم — نظامِ «قرعهٔ عادلانه»

مارها باید هر روز خوراک بگیرند.
ضحاک مقاومت نمی‌کند؛ توجیه می‌سازد.

راه‌حلی بوروکراتیک طراحی می‌شود: هر روز دو جوان ایرانی با قرعه انتخاب می‌شوند تا کشته شوند و مغزشان خوراک مارها گردد.

فرایند، بی‌طرف جلوه داده می‌شود.
قرعه‌کشی ظلم نیست — «رویه» است.

این قلبِ مشروعیت‌سازیِ اقتدارگرایانه است:
خشونت در جامهٔ بی‌طرفی.

خانواده‌ها وقتی قرعه به نامشان نمی‌افتد نفسی به آسودگی می‌کشند — آرامشی گذرا که همبستگی را فرسایش می‌دهد. هر خانه در بقای خود منزوی می‌شود و دعا می‌کند نوبتش نرسد.

مردم می‌گویند: «از این ستون تا آن ستون فرج است» — اما ستون‌ها اندک‌اند و زمان بی‌رحمانه می‌گذرد.

بیش از هفتصد جوان در هر سال ناپدید می‌شوند — نه به‌عنوان مجازات، بلکه به‌مثابه سیاست.

حکومت ضحاک تثبیت می‌شود.
ماشین مرگ عادی‌سازی می‌گردد.


بخش سوم — آشپزانی که نیمی را نجات دادند و بهای اصلاح

در آشپزخانهٔ کاخ، دو مرد — ارمایل و گرمایل — وجدانشان به لرزه می‌افتد.

آن‌ها ضحاک را سرنگون نمی‌کنند؛ شورش نمی‌کنند؛ مصالحه می‌کنند.

هر روز یک جوان را نجات می‌دهند و مغز گوسفند را با مغز انسان می‌آمیزند تا مارها فریب بخورند. نیمی از قربانیان رها می‌شوند — و نیمی همچنان قربانی می‌گردند.

این «اصلاح در دل استبداد» است.

بهبودیِ اخلاقی که نظام را حفظ می‌کند؛
رحمتی که تداوم ماشین را تضمین می‌کند.

جوانان نجات‌یافته به تبعید فرستاده می‌شوند و مأمور می‌گردند در بیابان ناپدید شوند. چنین است که نخستین «فرار مغزها» در اسطورهٔ ایرانی ثبت می‌شود: بقا از مسیر گریز.

هشدار فردوسی روشن است:
عدالتِ نیم‌بند می‌تواند بی‌عدالتیِ کامل را تثبیت کند.


بخش چهارم — کاوه، لحظهٔ گسست

ضحاک سرانجام خواهان تأیید عمومی می‌شود؛ طوماری برای امضای «پادشاهِ عادل» می‌طلبد.

صحنه به همه‌پرسی می‌ماند؛ رفراندومی نمایشی؛ آیینی برای تولید رضایت.

مردم صف می‌کشند و امضا می‌کنند.
رژیم مشروعیت را از کاغذ جمع می‌کند.

آنگاه کاوهٔ آهنگر می‌آید.

هفت پسرش طعمهٔ مارهای ضحاک شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

او امضا نمی‌کند؛ طومار را می‌درد؛ فریاد می‌زند که ضحاک ستمگر است.

در همان لحظه، ترس می‌شکند.

کاوه پیش‌بند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند — نخستین پرچمِ شورش، درفشِ کاویانی، زادهٔ کار و رنج و سوگ، نه اشرافیت.

جوانان می‌پیوندند؛ شهر می‌لرزد؛ اسطوره از تسلیم به عصیان می‌چرخد.

اینجا فردوسی اصل انقلابی را می‌نویسد:
حکومت زمانی سقوط می‌کند که سوگ سازمان یابد.


بخش پنجم — ضحاک به‌مثابه الگوی تکرارشونده

ضحاک فقط یک فرد نیست؛ یک الگوست:

  • با فریب می‌آید، نه با فتح.

  • خشونت را با آیین و رویه مشروع می‌کند.

  • آینده (جوانان) را می‌بلعد تا حال (قدرت) را حفظ کند.

  • بر همکارانی تکیه می‌کند که ثبات را بر عدالت ترجیح می‌دهند.

  • در نهایت در برابر گسستِ اخلاقیِ جمعی آسیب‌پذیر است.

در قرائت مدرنِ برخاسته از رخدادهای اخیر، ضحاک آینهٔ استبداد معاصر می‌شود:

فرمانروایی که دم از پارسایی می‌زند و خون می‌ریزد.
دولتی که از امنیت می‌گوید و از مردم خود تغذیه می‌کند.
نظامی که با دادگاه، فهرست و آمار، کشتار را ضدعفونی می‌کند.

مارهای امروز جسمانی نیستند — دیجیتال، نظامی و بوروکراتیک‌اند — اما اشتهایشان همان است.


بخش ششم — دی‌ماه خونین و بازگشت اسطوره

وقتی تصاویر جمجمه‌های شکافته در خیابان‌های ایران پدیدار شد، داستان ضحاک از استعاره به پیشگویی بدل گشت.

خانواده‌های کامل محو شدند.
نوزادان نه با گلوله، که از محرومیت پس از قتل والدینشان جان دادند.
دولت فهرست کشته‌ها را منتشر کرد — بیشتر شبیه حساب‌وکتاب برای مهار خشم تا حقیقت.

این منطقِ ضحاک است:
اعداد را مدیریت کن، هول را بپوشان، آیین را ادامه بده.

اما چیزی دیگر سر برآورد — هزاران کاوه.

مادران، پدران، خواهران و برادران، همسایگان؛ هرکدام پرچمی از سوگ برافراشته. نه یک آهنگر، که ملتی از آنان.

در این معنا، اسطوره شکست را پیش‌بینی نمی‌کند — بیداری را پیش‌بینی می‌کند.


بخش هفتم — فریدون و پرسش رهبری

در شاهنامه، فریدون نیرویی است که سرانجام ضحاک را سرنگون می‌کند.

در زمانهٔ ما، چهره‌ای که با این نقش پیوند می‌خورد رضا پهلوی است — نه به‌عنوان پادشاهی اجتناب‌ناپذیر، بلکه به‌مثابه نماد گذار و نقطهٔ تجمع برای پایان‌دادن به حکومت مارها.

پرسش بنیادی هنوز بی‌پاسخ است:

آیا ایرانیان خود، همچون کاوه، ضحاکِ خویش را برمی‌اندازند — یا قدرتی خارجی ضربهٔ نهایی را وارد خواهد کرد؟

تاریخ به‌ندرت پایان‌های ناب می‌بخشد.
قدرت به‌ندرت بدون فشار بیرونی کنار می‌رود.
اما اسطوره‌ها دقیقاً از آن‌رو پایدارند که اخلاق را به ژئوپلیتیک تقلیل نمی‌دهند.


پیوست — درسِ ضدّاطلاعاتیِ ضحاک

از منظر راهبردی، ضحاک چهار آموزه دارد:

  1. استبداد بر عادی‌سازی می‌روید.
    خشونت وقتی روزمره شود نامرئی می‌گردد.

  2. رضایت می‌تواند آیینی تولید شود.
    امضا، انتخابات و رویه‌ها عدالت نیستند.

  3. اصلاح بدون گسست، نظام را حفظ می‌کند.
    نجات نیمی از قربانیان، ماشین را زنده نگه می‌دارد.

  4. شورش از امتناع اخلاقی آغاز می‌شود، نه زور.
    پارگیِ طومارِ کاوه از هر سلاحی نیرومندتر است.


پس‌گفتار — چرا ضحاک هنوز راه می‌رود

ضحاک زنده می‌ماند زیرا سازگار است.

لباس تازه می‌پوشد، زبان تازه می‌گوید، فناوری تازه به‌کار می‌گیرد — اما مارها باقی می‌مانند.

بااین‌حال، اسطوره نیز حقیقتی وارونه را حفظ می‌کند:

هرچند دستگاه ترس گسترده باشد،
یک لحظهٔ شجاعت جمعی هنوز می‌تواند آن را فروپاشد.

در هر عصر، ضحاکی هست.
و در هر عصر، کاوه‌ای باید باشد.

🩸 پایان گزارش

Discussion about this video

User's avatar

Ready for more?